امشب بعد از مدتها خانواده را ديدم. بعد از شام و موقع شستن ظرفها بحثي درگرفت كه كدوم بچه عزيزترينه؟ اول، اون وسطا يا آخري.
يكي از اعضاي شريف خانواده پرجمعيت ما كه خودش بچه آخره گفت:" اولي را چون پدر و مادر سر تربيتش خيلي اشتباه كردند و احساس گناه ميكنند براي جبران اشتباه خيلي هواشو دارن. آخري هم كه خودبخود خوشبخته چون همه بهش توجه دارند و وسطيها ميخواد يكي باشه يا چند تا باشن خيلي بدبختن و بهشون كمتوجهي ميشه."
همه بچه وسطيهاي خانواده شمعداني با اين اظهارنظر موافق بودن، بچه اوليهاي حاضر هم مخالفتي نكردند.نميدونم شما نظرتون چيه؟
بعد از اين بحث داغ خانوادگي من كه خودم بچه آخرم به اين فكر افتادم كه درسته، بچه آخر هميشه بيشـترين توجه همه اهل خانهرو داره، اما واي به حال بزرگساليش. تا كوچيكه همه بهش محبت ميكنن. نميگذارن آب تو دلش تكون بخوره، اگر مشكلي داره يكي هست كه به جاش فكر كنه و مشكل رو حل كنه و خلاصه مسئوليت بيمسئوليت. بزرگ كه شد ديگه تمومه، اما عادت و تنبلي كه به اين زوديها عوض نميشه! اون ميمونه با يك دنيا مشكلات ريز و درشت كه نه كسي هست كه اونها رو براش حل كنه و نه ياد گرفته كه خودش چطوري اونهارو حل كنه. پس تازه اول مشكله و بايد اون چيزيرو كه بقيه در كودكي و نوجواني كه خطا قابل بخششه ياد گرفتن، ياد بگيره و هزار بار هم خطاهايي كنه كه در بزرگسالي ديگه قابل بخشش نيستن.
تازه اونقدر حجم و ظرفيت زندگيش از خودش پره كه ديگه جايي براي كس ديگهاي باقي نميمونه و احتمالا هزار بار در دوستي و عشق خطا ميكنه و از دست ميده تا ياد بگيره دادن هم مثل گرفتن لذتبخشه. اگر فرصتي بمونه كه درست زندگي كنه شانس آورده. عجب كوفتيه بچه آخر بودن!