تبليغاتX
رگتایم

رگتایم

رگ به معناي ژنده و پاره و گسيخته است و تايم به معني وزن و ضربان موسيقي

من خیلی فیزیک سرم نمی شه و دقیقا نمی دانم نظریه عدم قطعیت هایزنبرگ چی چی هست و در علوم اجتماعی و انسانی و فلسفه چه تاثیرهایی گذاشته، اما خود اين مفهوم را الان در زندگي فردي‌ام كاملا حس مي كنم. من در دوره عدم قطعيت مطلق به سر مي برم؛ آنهم همه جا: كار، مال، خانه، خانواده، دوستان، محل ماندگاري‌ام و از همه مهم‌تر رابطه عاطفي. جالب است، نه!

ولي واقعا جالب است، پيش‌ترها هروقت اينهمه عدم قطعيت سرم هوار مي شد فوري فكر مرگ و خودكشي هم مي‌آمد، اما اين بار درون من آرام است. هياهو آن بيرون است و آرامش عجيبي در درون خود من. دوستي مي‌گفت بالاخره بزرگ شدي تو.

اگر وقت و حال اجازه داد درباره هركدام از آن عدم‌ها هم چيزكي خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:22  توسط ن. ناشناس  | 

فكر مي‌كنم ۲۰ ساله بودم كه غريزي فهميدم من آدم كار سياسي براي گرفتن قدرت نيستم. فهميدم هر سيستم فكري به قدرت برسه ساختار قدرت سياسي او را به ورطه ماكياوليسم سوق مي‌ده و من اخلاقي‌تر از آن هستم كه بتوانم اينگونه زندگي كنم. همان موقع‌ها هم بود كه فكر كردم هر سيستم فكري به همان دليلي كه در بالا گفتم نياز به منتقد فعال دارد تا كمتر از ابزار قدرتش صرفا براي حفظ قدرت استفاده كند و كمي هم به فكر ارتقاي سطح زندگي مردم و جامعه باشد، علاوه بر حفظ قدرت. پس تصميم گرفتم روزنامه‌نگار منتقد باشم حالا هر سيستمي كه قدرت گرفت، بگيرد. اين روزها ديگر نمي‌دانم انتخابم درست بوده يا نه؟! حكومت به هيچ قيمتي نمي‌گذارد نقد شود، مديران مطبوعاتي حكايت‌ها دارند كه بعدها مي‌گويم. روزنامه‌نگاران هم كه نه تفكر مستقل و نه پرنسيب‌هاي خودشان را دارند و در اين اوضاع نابسامان همه به جان هم افتاده‌اند. واقعا نمي‌دانم انتخابم آن موقع درست بود يا نه؟! 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:3  توسط ن. ناشناس  | 

۱) كشفم كردند، مي‌خواستم ناشناس بمانم.

۲) حسابي درگير كارهاي تازه شدم.

۳) عشق يا زمزمه‌اي عاطفي در زندگي‌ام آمد كه وقت وبلاگ‌بازي را از من ربود.

۴) اميدوارم باقي بمانم بعد از اين همه وقت خيلي حرف براي گفتن هست به خصوص كه هم در عشق، هم در كار تجربه‌هاي تازه زيادي كردم و دوست دارم از آنها بگويم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:53  توسط ن. ناشناس  | 

 

تو اولين كسي نيستي كه فرصت سخن گفتن را از من گرفت.

فرصت ازعشق گفتن را.

فرصت بودن را.

پيش از تو هم نزديك‌ترين كسانم، مرا بي عشق مي‌خواستند.

آن‌ها هم مانند تو نمي‌دانستند كه هر گاه درون زني از باور عشق خالي شد، جايگاه كينه و نفرت و خودخواهي مي‌شود.

تو از من مي‌خواهي همه چيزهاي زميني را باور كنم.

تو از من مي‌خواهي روي زمين بايستم.

اما از عشق زميني بگريزم...

 

(بخشي از نامه ميهن مشرقي به دخترش در فيلم «شام آخر» ساخته فريدون جيراني كه نازنين مفخم آن را نوشته است)

 

اين را در وبلاگ  مینا اكبري ديدم و با آن حس خوبي داشتم گذاشتمش در اينجا تا هميشه ببينمش!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:41  توسط ن. ناشناس  |